ميرزا حسن حسينى فسايى

206

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

على سلام اللّه عليهما [ را ] خراب كرده بجاى آنها زراعت كردند « 1 » و هر كس به زيارت قبر آن حضرت مىرفت از جان و مال ايمن نبود . « 2 » در سال 241 : احمد بن حنبل شيبانى ركن چهارم مذهب اهل سنت و جماعت وفات يافت و از عمرش هفتاد و هفت سال گذشته بود . « 3 » در سال 247 : غلامان ترك ، متوكل را به رضا و امضاء محمد منتصر بن جعفر متوكل بكشتند « 4 » و سبب كشتن او ، سخت‌گيرى در مواجب و سيورسات سپاه و ظلم و تعدى بر رعيت و سخنان زشت به وليعهد خود منتصر كه گاهى او را منتظر و گاهى مستعجل مىگفت « 5 » و بسيارى ولع و مداومت او به شرب خمر « 6 » و اظهار كينه و عداوت نسبت به سادات علويه و سخنان ناهنجار در حق حضرت امير مؤمنان و مولاى متقيان على بن ابيطالب سلام اللّه عليه كه مقلدان در مجلس شرب خمر متوكل ناگفتنيها و ناكردنىها مىگفتند « 7 » و مىنمودند . از جمله وقتى در مجلس متوكل عبادهء مخنث كه از ندماى متوكل بود كه سرى كچل داشت بالشى بر شكم خود بسته و سر را برهنه نموده ، در مجلس متوكل رقص مىنمود و مطربان آواز در آواز انداخته به جاى كلمه طيبه مباركه ، « الانزع « 8 » البطين « 9 » الاصلع « 10 » البطين « 11 » خليفة المسلمين مىخواندند و محمد بن متوكل اشاره به منع نمود ، متوكل اشاره را دانسته محمد منتصر روى به پدر كرده كه اى امير المؤمنين آن كسى كه نامش را اين سگ بزشتى مىبرد ، پسر عم تو و سرور طايفهء تو و افتخار تست . متوكل اعتنا نكرده به مغنىها گفت با هم بخوانند « 12 »

--> ( 1 ) . ر ك : كامل ، ج 5 ، ح 2 ، صفحه قبل و ص 287 . ( 2 ) . مؤلف به حوادث سال 237 هجرى در ضمن وقايع سال 254 همين كتاب نيز اشاره كرده است . بدانجا رجوع شود . ( 3 ) . ابن اثير مىنويسد كه او در ربيع الاول اين سال وفات يافت . ر ك : كامل ، ج 5 ، ص 297 . ( 4 ) . ( روز سه‌شنبه سوم شوال 247 جماعتى از تركان از جمله ( بغاى ) صغير ، اوتامش ، باغر . . . بر متوكل كه در مجلسى خلوت كرده بود ، درآمدند و او را با شمشيرهاى خود كشتند و فتح بن خاقان ( وزير او را ) نيز با وى به قتل رسانيدند ) . تاريخ يعقوبى ، جلد دوم ، ص 522 . ( 5 ) . ( متوكل پسر خود منتصر را وليعهد كردى و مسخرگان بر او گماشتى چنان كه روزى به مادرش دشنام دادند ، روزى شخصى او را منتصر خواند متوكل گفت او را منتصر مخوان ، منتظر خوان كه منتظر مرگ من است ) . تاريخ گزيده ، ص 322 . ( 6 ) . در تاريخ بناكتى ، آمده است كه ( مدمن الخمر بود ) ( تاريخ بناكتى ، ص 170 ) . و ر ك : طبرى ، جلد يازده ، ص - 1456 . ( 7 ) . در متن ( ناگردنى ) . ( 8 ) . مردى كه مو از هر سوى پيشانى او رفته باشد . ( 9 ) . آنكه شكمش بزرگ باشد . بزرگ‌شكم ، شكم‌آور . ( 10 ) . كسى كه موهاى جلو سر وى ريخته باشد . داغ‌سر . ( 11 ) . در حاشيه تاريخ گزيده آمده است : عبادهء مخنث ، بالشى در زير لباس روى شكم خود مىبست و سر خود را كه طاس بود برهنه مىكرد و در برابر متوكل مىرقصيد و حاضران آوازخوانان مىگفتند كه : ( قد اقبل الاصلع البطين خليفة المسلمين ) و اشاره ايشان به شاه مردان على بن ابى طالب ( ع ) بود كه نوشته‌اند اصلع و ابطن بوده است . منتصر پدر را ملامت نمود و عبادهء مخنث را منع و تهديد نمود و گفت اى خليفه آيا اين مرد ، پسر عم و شيخ اهل بيت تو و مايهء فخر ترا مسخره نمىكند ؟ تو اگر چيزى خواهى درباره او بگوى اما بدين سگها اجازه تجاوز مده . . . ) . ( تاريخ - گزيده ، ص 322 و 323 ، ح 4 . و كامل ، ج 5 ، ص 287 . ( 12 ) . در متن ( بخور بخوانيد ) .